وای اگر یاسمنگولی حکم جهادم دهد......
  
 ............؟...................!!!!........... .  فهمیدی؟
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
این متن زیبا رو کی گذاشته تو باکس نظرات من ، اسمش و یادش رفته!

 

                       

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی
کودک با ناراحتی گفت : اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود
خداوند لبخند زد و گفت: اگر چه من همیشه در کنار تو هستم اما فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد
بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک در آن هنگام دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمییت ندارد ولی می توانی او را صدا کنی

مادر   

 پی نویسندگی:

با دادن یک هدیه به همسرتان در روز مادر

خود را تا یک سال بیمه بدنه و اعصاب کنید

قابل توجه پیشی اینا ...

 


 
سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
INSOMNIA

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

 

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

 

وجودم از تمنای تو سرشار است

 

زمان در بستر شب خواب وبیدار است

 

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز

 

خیالم چون کبوتری وحشی می کند پرواز

 

رود آنجا که می بافند کولی های جادو ، گیسوی شب را

 

همان جاها، که شب در رواق کهکشان ها عود می سوزند

 

همان جاها، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند

 

همان جاها، که راهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

 

همان جاها، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند

 

همین فردای افسون ریز رویائی

 

همین فردا که راه خواب من بسته است

 

همین فردا که روی پرده پندار من بیدار است

 

همین فردا که ما را روز دیدار است

 

همین فردا که مارا روز آغوش و نوازش هاست

 

   همین فردا ، همین فردا.......

 

.....من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

 

زمان ، دربستر شب ، خواب و بیدار است 

 

سیاهی تار می بندد

 

چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است

 

دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است

 

به هر سو ، چشم من رو می کند : فرداست

 

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

 

قناری ها سرود صبح می خوانند

 

.....من آنجا، چشم در راه توام . ناگاه :

 

       ترا ، از دور می بینم که می آیی

 

                ترا از دور می بینم که می خندی

 

                         ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی

 

.....نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

 

سراپا چشم خواهم شد

 

ترا در بازوان خویش خواهم دید

 

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

 

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم شست

 

برایت شعر خواهم خواند

 

برایم شعر خواهی خواند

 

تبسم های شیرین ترا ، با بوسه خواهم چید

 

وگر بختم کند یاری ، در آغوش تو ....

 

ای افسوس ...

 

سیاهی تار می بندد

 

چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است

 

...

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ...

 

 

فریدون مشیری

 


 
پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387
بازی زور زورکی ....

بازی بازی ... با یاسمنگولا هم بازی ؟!

بابابزرگم منو دعوت کرده توی یه بازی لوس

گرچه در فراق ژولی پولی به سر می برم و از این بازیا خوشم نمیاد

و خیلی حال نمی کنم با این بازی  اما فقط به خاطر تو

۱۰ تا چیز که دوست دارم

۱- دوست دارم واسه هر کی دلم خواست بوس بفرستم

اگه کسی خوشش نمیاد به خودش مربوطه

 ( می تونه با پست سفارشی پس بفرسته  ... توی قرن شونصدم به سر می بریم

اما هنوز آدمایی که مغزشون قفله و افکارشون متحجرانه است زیادن ...

متاسفم واسه بشریت که بعضیا کار و زندگیشون و ول کردن دنبال اینن که

توی این دنیای مجازی کی واسه کی بوس می فرسته و چرا می فرسته

و حتما منظوری داشته اصولا ... اصلا چه معنی میده ؟؟؟؟؟؟؟؟

به قول شیرازیا : ضیفه ی بی معنی ؛zeifeye bi mani )

مصداقش هم چهار بیتی زیره :

مصراع نخست : من تو را می بوسم / در مصرع بعد هم تو را می بوسم

شعر خودم است ... به کسی چه اصلا / من تو را می بوسم ... می بوسم

۲- من عاشق پیشی هستم ( نژاد ایتالیایی)و آب نبات چوبی ( با هم ...)

۳- خوراکم چشم هستش.... این دو حالت داره :

چشم آدم و چشم ببعی .. توضیحات بیشتر در زیر آمده است :

دست خودم نیست وقتی چشمای خوشکل می بینم از خود بیخود می شم

توی کله پاچه هم عاشق چشم هستم و گوشت سر

۴- ژولی پولی گولا  ... نه فقط به خاطر چشمای خمارش چون هیچی تو دلش نیست

البته تو سرش هم هیچی نیست ... حتی اندازه ی یه سوسک!

( جنبه شوخی داشته باش ... هر وقت گفتم دماغت قلمبه است اونوقت ناراحت بشو)

۵-عاشق مطالعه و درس و سر کردن تو هر سوراخی و پیشرفت و اوج و ...

( به زودی خبرای خوب خوب می شنوید در این رابطه)

۶- عاشق رقص...بسکتبال ...شعر ...گیتارم ... و نقاشی هام 

( که الان به علت اوج امتحاناتم گذاشتمشون کنار و بخصوص نقاشیهام رو

که در حال حاضر در موزه لوور زیر تختخوابم به سر می برن)

۷- عاشق یاسمنگول آباد خیالی خودمم که هر غلطی دلم بخواد توش می کنم

( آرررررررررررررره ... این جوریاس )

۸- عاشق اتاقم هستم با دیواراش و ای کاش فقط سقف نداشت ...و یه وان داشت

۹- عاشق کوکو ... لوبیا گرم ... دوپیازه آلو ...  سالاد آبغوره شیرازی با نمک فراوان

(متاسفانه در مورد این چند مدل غذا عقده ای شدم ...

چون تو خونه کسی به جز من اینا رو دوست نداره 

و بنابراین سالی یک بار هم گیرم نمیاد که بخورم )

۱۰- عاشق شخصیت خودم هستم .... گرچه دوگانه است  

گمون می کنم من تو این دنیا به غیر از این چیزا دیگه وابستگی خاصی ندارم

 ۱۰ تا چیز که متنفرم

۱- اولین و مهمترین چیز منفور توی دنیای من آشپزی هست

۲-از اس ام اس های بیخود و بی معنا و چرت و پرت متنفرم

مثال: یه بار یه ترکه ... یه بار یه لره ... یه بار ... برو پایین ... بیا بالا ... و قص علی هذا)

۳-از اینکه کسی (مثلا مامانم) سعی کنه اتاقم رو مرتب کنه

فقط توی اتاق شلوغ و بهم ریخته ی خودم احساس آرامش می کنم

همه ی کتابام و وسایلم کف زمین جوری که شتر با بارش توش گم شه

وقتی اتاقم مرتب می شه احساس آدم های احمق رو دارم

۴-کلم پلوی شیرازی که با کلم سر درست شده باشه

۵- منم مثل بابا بزرگم آلرژی دارم ( حلال زاده به بابابزرگش میره)

توی ۳۶۵ روز سال ۳۰۰ روزش آلرژی دارم ...

و در حال امتحان راه های بدون درد خودکشی هستم که خودم و خلاص کنم

۶- از آدمای پولکی ... خودم عاشق پولم اما هیچ وقت نگذاشتم پول راه زندگی منو

مشخص کنه یا به خاطرش کاری کنم که دوست ندارم ...

از اینکه دیگران کلاس آدم ها رو تو ی ظاهر ببینن و پول(پیف پیف)نه اصالت و ذات آدم ها

۷- متنفرم کسی تو خواب صدام بزنه ... حتی اگه در حال مردن باشه

یا حتی اگه من وسط آتیش گیر افتاده باشم

۸- متنفرم از خواب های بد ... چون خوابام تعبیر می شن و راست در میان

اونوقت مثل کسی که برق گرفته باشتش از خواب می پرم و گریه می کنم هق هق

و تا یه هفته توی یه دنیای دیگه به سر می برم و آدم خوبی می شم

(چیه به ما نمیاد تو خواب بهمون وحی بشه؟  )

۹- همیشه حرف حرفه خودمه ... همه چیز باید طبق میل من پیش بره ...

متنفرم وقتی بهم می گن خود خواه چون من خودخواه نیستم فقط خیلی خودخواهم

۱۰- از اینکه بابابزرگم من رو دومین نفر دعوت کرده نه اولین نفر و اگه آدرس وب نسرین

خانم رو هم پیدا می کرده می شدم سومین نفر  

( قهر قهر تا روز قیامتم قهر )

من کسی رو به بازی دعوت نمی کنم ( چون با این بازی حال نمی کنم )

اگه بسکتبال بود یه چیزی ..

 


 
شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
تریبون آزاد یاسمنگول آباد راه اندازی شد ......

 

                             

به خبر گزاری یاسمنگولا پرس از جزایر قناری یاسمنگول آباد

ژولی پولی رفته لب دریای بلاد کفار ... چشماش زیاد کار می کردن

خدا هم جزاش و بلافاصله داده و دو دفعه نزدیک بوده غرق بشه

که با کمک امداد های غیبی که یحتمل مایو های دو تکه پوشیده بودن نجات پیدا  می کنه  

کلی آب شور خورده ( شیرازم که بود کارش همین بود ... خودش می دونه  )

الان  حلق و مری و روده ها و معدش بلور نمک بستن قدرت خدا ...

دندوناش هم تبدیل شدن به قندیل به حول و قوه الهی ...

چشماش هم فقط شور نبودن که بحمد الله شدن

یه مقداری هم پوست انداخته شده شبیه ماموت پر کنده

( ربطش و خودتون پیدا کنین)

سر گونه هاش هم دو تا قرمزی جای رژ لب حور و  پریای دریایی مشهوده

( اوه مای گاد )

استغفر الله  ...

بقیه اخبار مورد اخلاقی داره و صور قبیحه بیشتر توش نقش دارن

واسه همین هم همین جا والسلام علیکم و رحمة الله برکاة 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 20177


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
اینجانب یاسمنگولیوس اعظم
متولد : یاسمنگول آباد از توابع زی زی گول آباد
پیرو مکتب یاسمنگولیزم
دین : بی دین
محل قبر پیش خرید کرده : یاسمنگول آباد
اگه کافی نبود روی شناسنامه من کلیک کن






شناسنامه کامل من...